درست شش ماه پیش بود که سفری خاطره انگیز را به همراه دهها تن از وبلاگ نویسان خوب کشورمان به عتبات عالیات داشتیم. در آن سفر، به توصیه اهل دلی، درست در همین جایی که در تصویر می بینید، یعنی زیر قبۀ حرم امام حسین «ع»، از آقا خواستم زیارت مکررشان را نصیبم کنند.

 

 

حالا توفیق یار شده است که به همراه دو تن از فعالان مجازی که با یکی از آنها در همان سفر هم با هم همراه بودیم،  بار دیگر به پابوس مولای سر از تن جدایمان برویم و دعاگوی همه دوستان و مشتاقان حضرتش باشیم.

البته هنوز معلوم نیست که اجازه رد شدن از این مرز را به ما بدهند ، اما لطف و کرم خدایی که تا این لحظه همه موانع رفتن ما را برطرف کرده ، ما را به حضور در مراسم اربعین حسینی در کربلای معلا بسیار امیدوار کرده است.

برایمان دعا کنید تا نایب الزیاره های خوبی برای نایب امام زمان - رهبر عزیزمان - و همه دوستان و دلدادگان سید الشهدا «ع» بخصوص شما خوانندگان و مخاطبان بزرگوار «آب و آتش» باشیم.

 

پ . ن یک : می دانم که هنوز سفرنامه قبلی ام را با عنوان « گزارش به خاک آتش » تمام نکرده ام .  اگر از این سفر برگشتم، ان شاء الله دنباله آن سفرنامه را که تصادفاً در آستانه ورود به حرم ابا عبدالله «ع» متوقف مانده است ادامه خواهم داد.

 

پ . ن آخر: قاعدتاً در آستانه این سفر، این برادر خود را بابت قصورهایش و احتمالاً و خدای نکرده لحن و ادبیات نامناسبی که شاید داشته است  و کسی از شما را رنجانده باشد ، می بخشید دیگر؟!

 

پس فعلاً تا مدتی خدا حافــــــــظ همگی ...

شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 شعری از قیصر :

 

 اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد

آفتابی بود ، ابری شد ، سیاه و سرد شد

*

آفتابی بود ، ابری شد ، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار ِ برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف ، عین ِ آینه

آه ، این آیینه کی غرق غبار و گَرد شد ؟

*

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد

هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه

هر چه می پنداشت درمان است ، عین ِ  دَرد شد

درد اگر مَرد است ، با دل راست رویارو شود

پس چرا از پُشت ِ سر خنجر زد و نامرد شد ؟

*

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

*

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فَرد شد *

*

بعد هم تبعید و زندان ِ ابد شد در کویر

عین مجنون ، از پی ِ لیلی بیابانگرد شد

*

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن ِ پُر مِهر ِ مادر طَرد شد

 


* پس از هبوط از بهشت آسمانی ، آدمی به صحرای سرزمین هند فرود آمد و حوا به جدّه ، و آدم به جست و جوی وی رفت .             ( ترجمه تاریخ طبری ، صفحات ٧٢ و ٧٣)


پانوشت : مدتی نیستم ؛ ظاهراً نباید خیلی طول بکشد . با این حال در این ایام و ماههای عزیز ،  از دوستان خوبم می خواهم مرا هم در دعاهای خودشان جایی دهند.

 

 

 

 


چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

سخت ترین کار خداحافظی از کسانی است که دوستشان داریم و من چگونه می توانم از کسانی چون پیغمبر اعظم"ع" و ائمه بزرگوار بقیع"ع" خدا حافظی کنم آن هم در شرایطی که پنجاه روز تمام در هر نفسی به یادشان بودم و با آنها بودم و هر گاه از کار خسته می شدم٬ پنجره های اتاقم را باز می کردم و رو به آن گنبد سبز سلام می دادم و پرنده های بقیع را می دیدم که در آن حضور ساکت ٬گرد قبور مقدس امامانمان بال بال می زدندو من باز به کار بر می گشتم.

در این مدت که شاید شیرینی و لذت آن هیچ گاه در زندگیم تکرار نشود ٬ به یاد تمام دوستان و عزیزانی بودم که با آف لاین ها ٬ ایمیل ها ٬ کامنت ها و تماسهای تلفنی التماس دعا داشتند. برای آنها که خواسته بودند نماز خواندم ٬ برای برخی دعا کردم ٬ سلام برخی را به پیامبر گرامی و ائمه غریبمان رساندم ٬ برای آنها که  خواسته بودند در کنار خانه خدا و خانه رسول خدا از حافظ برایشان تفال زدم و جواب را برایشان نوشتم . و در کل از صاحبان این سرزمین مقدس برای تمام دوستان و مخاطبانم خواستم که به آنها و همه آرزومندان توفیق زیارت این فضای نورانی را عنایت کنند.

من خودم را روسیاهتر از اینها می دانم . اما آنقدر پیامبر و امامان خوب و مهربانی داریم که بعید می دانم آنها مرا دست خالی از این سرزمین به خانه ام بر گردانند و دعاهایم را بخصوص آنها را که برای دیگران کرده ام بی پاسخ بگذارند.

امشب آخرین شب وصال ماست . هر کدام ما زانوی غم به بغل گرفته ایم و نمی دانیم باید چگونه بار سنگین این انس یک و نیم ماهه را تحمل کنیم . هیچ گاه فکر نمی کردم آن همه لذت و حلاوت این سفر ٬ فقط در شب آخر به اندوه و غم تبدیل شود. همیشه همین طور است . آنگاه که می خواستم از آقا ابا عبد الله الحسین و حضرت ابوالفضل و امام علی علیهم السلام وداع کنم  هم همین طور بودم و یا هر بار که به زیارت مشهد مقدس مشرف می شوم .

دوستان بخش مخابرات آمده اند و می خواهند سیمهای تلفن را جمع کنند. من در همین جا از همه دوستانم خدا حافظی می کنم و برایشان از خداوند بهترین روزها و ایام را آرزومندم.

ایام مهم محرم فرا رسیده است . از همه خوبان می خواهم در این ایام و در این شبها هر گاه که سیمهای اتصال به این منابع بزرگی و بزرگواری وصل شد به یاد این برادر کوچک خود هم  باشند.

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

زان سفر دراز خود ٬ عزم وطن نمی کند...

پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()